سيد محمد باقر برقعى

3224

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

من خراباتىام و در ازل از سفرهء عشق * باده‌ام خون جگر بود و نمىدانستم داد چون از خودى خود خبرم پير مراد * ديدم از خود خبرم بود و نمىدانستم اشك غم ريختم از ديده به دامان كه چرا * جامهء جان به برم بود و نمىدانستم ديد چون حال پريشان مرا مفتى عشق * كه فروغ بصرم بود و نمىدانستم در صف دردكشان داد مقامم چون ديد * تاج دولت به سرم بود و نمىدانستم برده‌اى خيمه به صحراى جنون « مردانى » * چند گويى اثرم بود و نمىدانستم ترك حجاب ز خود سفر كن و ترك حجاب را درياب * در اين سفر ثمر انقلاب را درياب اگرچه در چمن حسن جاى گل خاليست * ز نغمهء نغماتش گلاب را درياب به دشت سبز بهاران ز دستبرد خزان * غريو غلغلهء شيخ و شاب را درياب ز بغض فاجعه در اختفاى كودك نيل * مسير مبهم و طغيان آب را درياب به بام حجلهء خورشيد تا بيابى راه * بكوش و سايهء آن آفتاب را درياب تو را كه سينه گهرپرور است و مرجان‌خيز * نتاج شاهد درّ خوشاب را درياب عنان بخت جوان را به دست نفس مده * شكوه دولت فصل شباب را درياب گرت بناست كه سلمان عصر خود باشى * برو حقيقت اسلام ناب را درياب سكوت مطلق مرداب را ز ياد مبر * خروش قلزم و مرگ حباب را درياب سحر چو بر رخ گل بوسه مىزند شبنم * خمار نرگس مست و خراب را درياب ز خود بدر شو و با چشم دل به بزم وصال * هزارها قمر بىنقاب را درياب از اين سراى دودر ، در طريق پير مراد * ز خود سفر كن و ترك حجاب را درياب به روى مال ملك در كنار كوثر عشق * حضور حضرت ختمىمآب را درياب ز پنجهء دم جانبخش دوست « مردانى » * شكوه و نشئه ام‌ّالكتاب را درياب ساقى بقا چون آتش عشق شعله‌ور مىگردد * در آن رخ دوست جلوه‌گر مىگردد تا از كف ساقى بقا نوشد آب * سقّا ز فرات ، تشنه برمىگردد